تبليغاتX
یادداشتهای طاها

یادداشتهای طاها

یادداشتهای گاه و بیگاهانه!

۲۶ خرداد - ساعت ۱۱:۳۰ شب وقتي که گنجيشکا خواب بودن ، گربه ها تو آشغالا دنبال غذا مي گشتن و صداي خش خش جاروي رفتگر پير به گوش مي رسيد، من اومدم. با صداي ونگ و وونگي اعصاب خرد کن براي بقيه و شيرين براي مامان و بابام!

من اومدم تا يه آدم به آدماي روي زمين اضافه بشه ، يه زندگيه ديگه ، يه سرنوشته ديگه. من اومدم تا زنده باشم ، زندگي کنم تا وقتي که اون بخواد و بعد دوباره منو پيش خودش ببره.

نرم نرم دهه سوم زندگيم داره تموم ميشه، ديشب داشتم فکر مي کردم که چه زود گذشت و چه وحشتناک زود گذشت! انگار وقتي بچه بودم اين روزا برام خيلي دور بود فکر بزرگ شدن يه تصوري در حد رويا بود. بيچاره من! چه تصور خامي، اما روزگار بيکار ننشست و منو تالاپي انداخت تو دنياي آدم بزرگا. آدم بزرگايي که خيلياشون دلشون قد يه انگشتدونه هم جا نداره! انگار اين روزا دل دريايي کم پيدا ميشه.

چه شيرين بود دنياي کودکي، دوراني که بزرگترين آرزوهام خوردن يه بشقاب ديگه سيب زميني سرخ کرده اون هم با سس فراوون! ديدن يکجاي همه قسمتهاي کارتون بامزي ، رفتن هر شب به شهربازي و تبديل شدن به پري دريايي( کارتون محبوب من!) بود. اگه مي دونستي که دنياي آدم بزرگا اينقدر بي رحم و درندشته ، بازم دوست داشتي که زود خيلي زود زود بزرگ بشي؟ گمان نمي کنم . جالبه که الان هم چشم به آينده اي مبهم دارم که نمي دونم مياد يا نه و حتم اگه بياد بازم همچين حسي رو دارم که الان نسبت به گذشته دارم ! اينه آدميزاد هميشه ناراضي!

نمي دونم سال بعد اين موقع هستم يا نه، اگه هستم کجام ، چي کار مي کنم و... اينا سوالايي که هر سال سه بار تو ذهنم پر رنگ تر ميشه يه بار روز تولدم ، يه بار دم سال تحويل و يه بار هم شبهاي قدر.

ازش ميخوام که اگه موندنيم ، خوب بمونم و اگه رفتنيم ، خوب برم.

حالا کم کم دارم معناي عاقبت به خيري رو مي فهمم. پس امسال هم مثل سالاي ديگه آرزوي من براي خودم عاقبت به خيريه. شما هم براي آرزوی من دعا کنيد.     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 13:31  توسط طاها  | 

- عماد افروغ در انتخابات کميسيون فرهنگي مجلس راي نياورد.

خدا آخر عاقبت بعضي ها را به خير کند. براي اينکه برنامه شان بگيردو به به و چه چه ملت را بشنودند اقدام به شفاف سازي و طرح سوالات شيشه اي مي کنند. آخر برادر من تو را چه به اين کارها ؟ اين مهمانان بنده خدا دارند مثل آدم زندگي شان را مي کنند هي پيله مي کني و سوالات بو و برنگ دار مي پرسي که چه؟ مثلا به شما چه مربوط که نظر آقاي فلاني راجع به  آقاي ... چيست و او هم ييهو جو گير بشود و بگويد ...و... ! 

اين مهمانهاي فلک زده آن موقع گرم هستند و حاليشان نيست و گرنه اگر مي دانستند با  شرکت در يک برنامه شصت دقيقه اي چه روزگار گل و بلبلي پيدا  ميکنند ، عمرا پايشان راهم در حوالي جام جم نمي گذاشتند!  

خلاصه اينکه منو رها کن از اين شب خرده شيشه اي!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 8:27  توسط طاها  | 

مطلب زیر از وبلاگ مهر نقل می گردد:
 
گاو ما ما مي‌کرد.

گوسفند بع بع مي‌كرد.

سگ واق واق مي‌كرد.

همه با هم فرياد مي‌زدند حسنک کجايي؟

شب شده بود، اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت‌هاي زيادي است به خانه نمي‌آيد. او به شهر رفته و آنجا شلوار جين و تي‌شرت تنگ به تن مي‌كند. او هر روز صبح جاي غذا دادن به حيوانات جلو آينه به موهاي خود ژل مي‌زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست، چون او به موهاي خود گلت مي‌زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي‌كرد، كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند، چون او با پتروس چت مي‌كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي‌كرد. پتروس ديد سد سوراخ شده، اما انگشت او درد مي‌كرد. چون زياد چت كرده بود. او نمي‌دانست سد تا چند لحظه ديگر مي‌شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود، اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كوه ريزش كرده، اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي‌خواست لباسش را درآورد. ريزعلي چراغ قوه داشت، اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ‌ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كوكب‌خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد شكم مهمان‌ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد، اما گوشت ندارد. او كلاس بالايي دارد. فاميل‌هاي پولدار دارد.

کوکب‌خانم آخرين‌بار كه گوشت قرمز خريد، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد، چون دنياي ما چوپان دروغگو زياد دارد. به همين دليل است كه ديكر در كتاب‌هاي دبستان آن داستان‌هاي قشنگ وجود ندارد.

نویسنده آقای مهدی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 9:32  توسط طاها  | 

استاندار تهران: احساس امنیت از خود امنیت مهم تر است.

نتیجه فلسفی: احساس هر چیز از خود آن چیز مهم تر است!

 

-یک گفتگوی فرضی

صاحبخانه: مرد حسابی! شش ماه است که اجاره ات را نداده ای 

مستاجر: چرا عصبانی می شوید؟ راه حلش خیلی ساده است

صاحبخانه: معلومه که ساده است ده تا تراول صدی رد کن بیاد به همین ساده گی

مستاجر: نه ُ از این هم ساده تر

صاحبخانه:یعنی می خوای چک بدی؟ نه قبول نمی کنم

مستاجر: نه باز هم ساده تر . کافیه یک لحظه چشمهایتان را ببندید و  احساس کنید که من اجاره تان راتمام وکمال پرداخته ام . حالا ببندید...

 

- چند لحظه بعد: کلوزآپ صورت مشت خورده مستاجر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 14:36  توسط طاها  | 

همش تقصير اين آقاي رضا امين زاده -طراح قالب قبلي وبلاگم- است که اسمش به هيچ صراطي مستقيم نشد و حذف نگرديد بنده هم طي يک اقدام ضربتي کل صورت مساله را پاک کردم!!! چرا که به شدت روی اعصابم بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:5  توسط طاها  | 

از عجایبات روزگار امروز تصمیم گرفتم که دو بار ذوق زده بشید بنابر این تعجب نکنید ممکنه از اون طرف تا یه هفته خبری ازم نباشه!

و اما اصل مطلب ُ این روزا همه جا صحبت از کاهش سودهای بانکی و این جور قضایاست( البته فعلا مطالبی که تو پست قبلی نوشتم بیشتر بحث روز هست!) از اون جا که من اصولا با جور دیگر دیدن موافقم یکی از این نظرات جور دیگر دیده شده را خدمتتان عرض می کنم مثلا همین جناب آقای مدیر عامل ایران خودرو از جمله افرادی است که با این اتفاق بسیار خوشحال شده و از شدت شادی در پوست خود نمی گنجد چرا که با این اوصاف این مجموعه محترم قادر خواهد بود که طی چند سال آینده خودروهای جدید و محیر العقول دیگری تولید بنماید و ما در ساخت خودروهای ملی دیگری به خود کفایی برسیم! مثلا پژو با موتور پرادو یا سمند سه گانه سوز ! با قابلیت حرکت روی آب و دارای چتر نجات هنگام سقوط از جاده های کوهستانی مثل چالوس!

اصولا در مملکت ما همه چیز به همه چیز ربط پیدا می کند مثلا  کاهش ترافیک در اصفهان و در اولین روز عرضه بنزین با نرخ جدید ربط زیادی دارد به فرمایشات بالا ی مدیرعامل محترم ایران خودرو با کاهش نرخ سود بانکی . اصلا چه اشکالی دارد ُخیابان و بزرگراه داریم به این عریضی  هوا ی پاک داریم عین باقلوا بنزین وارد می کنیم عین هلو حالا سالی یه چند هزار تا ماشین اضافه تر تولید بشه به جایی برمی خوره؟ نه والا ...هر جا هم که دیدیم کم آوردیم سریع یه لایحه ای  تصویب می کنیم و یا بنزین را سه نرخی و چهار نرخی و بلکه هم بیشتر می کنیم حالا این وسط وجود افرادی که تنها درآمدشون همین چندرغاز سودهای ماهیانه بانکی اون هم از یه سرمایه چندرغازتر! هست یا بی نوایی مثل من که دلش به سود ۱۶ درصدی بانک فلان خوش بود تا بلکه این بی مقدار حقوقمان یک اپسیلون بالاتر برود یا بقیه خوش خیالان دیگر چه اهمیتی دارد ؟ هیچی به خدا ما سرمان هم برود حس وطن دوستیمان نمی رود!     

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:35  توسط طاها  | 

فقط کافی است که شب بخوابی و صبح بلند شی . در همین فاصله کوتاه کلی اتفاقات میمون می افتد که بیا و بیین !مثلا  می شنوی که قرار است اسم همسر اول از شناسنامه حذف شود بعد چند روز بعد تر می شنوی که داستان کهنه ولی جذاب! ازدواج موقت دوباره رو آمده  ( همین الان صدای بشکن و سوت جمعی از جماعت ذکور به گوش می رسد!) خوب چی از این بهتر بالاخره بعد از طرح جمع آوری اراذل و قلیان و بی حجابها نمی شد که بیکار نشست باید فی الفور دست به کارمی شدیم که شدیم!(البته موارد مطروحه هیچ ربطی به برادران نیروی انتظامی نداردها !)

الساعه خبر رسیده که جماعت نسوان و فمینیست های دو آتشه در حال جمع آوری امضا و طومار و سایر تلاشهای مذبوحانه هستند ولی خواهر من مادر من بیخود زور نزن ! خون خودت را هم کثیف نکن اصلا از یک بعد دیگر به قضیه نگاه کن مثلا فرض کن که تمام این اتفاقات بیافتد می دانی از قبل آن کلی عواید نصیب مملکتمان می شود؟ تصور کن که جماعت ذکور سایر ممالک برای اخذ ویزای پناهندگی ویا اقامت دائم در ایران چه سر و دستی که نشکنند!کجا بروند بعض اینجا؟ آن وقت درآمد ارزیمان سر به فلک می گذارد و من بعد با خیالی راحت تر از این آن را هی خرج می کنیم .

تازه ما که عمرمان قد نمی دهد که حرمسراهای زمان ناصری را به یاد بیاوریم و این امر باعث می شود که تکرار تاریخ را هم ببینیم .

دیدید که می شود جور دیگر به این قضیه نگاه کرد . بله خواهرمن به قول مرحوم سهراب چشمها را باید شست جور دیگر باید دید! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 10:15  توسط طاها  | 

دل خواست که بگوید از عشقی ازلی از وجودی که وجود عالم از اوست اما یارای آن نبود که بازگوید آنچه در خود نهفته دارد...

خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است

                      دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که:

 فاطمه دختر محمد است

                      دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که:

 فاطمه همسر علی است

                      دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که:

فاطمه مادر حسنین است

                     دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که:

فاطمه مادر زینب است

                   باز دیدم که فاطمه نیست

 

  نه ُ  اینها هم هست و این همه فاطمه نیست

                      فاطمه ُ فاطمه ُ است

                                                                            

                                                                             دکتر علی شریعتی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 9:34  توسط طاها  | 

از اون جا که وبلاگ من از پربیننده ترین وبلاگ ها شناخته شده سازمانها و افراد زیادی درخواست کردند که آگهی هاشون رو اینجا بذارن . البته این جانب هیچ گونه مسئولیتی در قبال صحت و سقم آنها به عهده نمی گیرم !

فوری

- استخدام حسابدار خبره جهت سفرهای استانی

                                                                      م - مارکوپولو

 

- تعداد معتنابهی آفتابه ترجیحا قرمز نیازمندیم

                                                                     نظمیه طهران

 

-فروش معدل ۲۰ جهت دانشگاه سراسری به بالاترین پیشنهاد

                                                                     بچه خرخون

 

- استخدام مربی - بازیکن- داور ...حرفه ای جهت فصل آینده

                                                                       تیم ته جدول

 

- قابل توجه کلیه نویسندگان فیلمنامه- نمایشنامه و هر چه که مربط به فیلم است.

متنی کوتاه در حد یک خط باکلماتی حداکثر سه حرفی که بیانگر حس دوستی و همدلی و همفکری و... باشد ُ جهت پاره ای از مذاکرات نیازمند است.

                                                                                   ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 14:43  توسط طاها  | 

نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که یه دفعه از خودتون بپرسید که من کی ام مثلا موقعی که دارید تو آینه خودتون رو می بینید یا یه کار خیلی معمولی مثل واکس زدن کفشهاتون رو انجام می دید .

به هر حال یه چند لحظه یا شاید چند روز باهاش درگیرید و بعد یا بی خیال می شید و یا به اصطلاح روانشناسان دچار بحران هویت ! می شید.

حالا قصدم از این همه طول و تفصیل این بود که بنده هم یه جورایی دارم به جرگه گروه دوم می پیوندم . و البته علت آن خواندن کتابهای فلسفی ویا تفکر بیش از اندازه نبوده .

طبق رسم هر سال که کنکور ارشد میدم و بی صبرانه در انتظار دیدن نتایج زحمات یک سالم هستم ( توضیح: کلیه افعال این جمله از نوع افعال معکوس می باشد!) امسال هم با آمدن نتایج روی سایت  ابتدا خود را به بی خیالی زده و بعد با تذکرات مکرر ابوی محترم مثل بچه آدم وارد سایت شدم وبعد وارد کردن مشخصات با پیامی بس دل انگیز  مواجه شدم " داوطلبی با چنین مشخصات وجود ندارد" بعد مشاهده این پیام کلیه دوستان و آشنایان محترم آستین بالا زده و جستجوی گسترده ای را برای یافتن این حقیر آغاز کردند و نتیجه این که تا این لحظه هیچ گونه اطلاعی از بنده در دسترس نیست .

لطفا اگر من را پیدا کردید اطلاع دهید و خانواده ای را از نگرانی برهانید.

                                                                                                    با تشکر- بی هویت!

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:2  توسط طاها  |