تبليغاتX
یادداشتهای طاها

یادداشتهای طاها

یادداشتهای گاه و بیگاهانه!

اگر سکوت یک کلمه ی کوچک یک حرفی بود، من امروز فقط همان را

می نوشتم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 7:29  توسط طاها  | 

اینجا همه خفته اند، زن ومرد ،پیر و جوان .آرام، آرام. در گوشه ای از از این دیار خاموش چشمت آشنا می شود به نامهایی که انگار قبلا شنیده ایشان . گوشه و کنار ذهنت را جستجو می کنی ، آها! این همان بازیگر نقش ... چه بود ؟ فراموشش کرده ای ! وای خدای من ! فریدون مشیری ، و بی اختیار بی تو مهتاب شبی را زمزمه می کنی. کمی آن طرف تر علی حاتمی آرام گرفته ، و اینجا خالق نغمه های ماندگا ر استاد ملک و.... نامهایی دیگر که هر کدام  گوشه ای از خاطرات سالهای دور و نزدیک را پر کرده اند.

یکی را با نوای سازش ،دیگری را با طنز نوشته هایش ،آن یکی را با بازیهای درخشانش ، این را با صدای جاودانه اش و خلاصه هر کس را با هنرش می شناسی . اینجا قطعه هنرمندان است ، بهشت زهرا.

شاید هیچ جای دیگر نتوانی مجموعه ای اینچنین کامل بیابی از انسانهایی که هر کدام به هنری آراسته اند. از شاعر و نقاش و مجسمه ساز بگیر تا بازیگر و صدا پیشه و حتی شعبده باز! این نامها و این عنوانها را اگر از روی پلاک خانه ی آخرت یا همان سنگ قبرها نخوانی ، متوجه نمی شوی  صاحب خانه کیست، اینجا همه برابرند. لااقل در بعضی چیزها .

بیشترشان ساده اند و بی پیرایه. نامی و نشانی ، تاریخی از ورود و خروج به دنیا و ... همین!  به همین سادگی ! درست مثل صاحبانشان. بعضی دیگر متناسب با هنر صاحبانشان آراسته شده اند به مثلا نقش برجسته ای از ویولن، تصویر حکاکی شده کتابی که مولف آن صاحب خانه است. اینجا فقط چشمانت نیست که آشناها را می بیند، گوشهایت هم نوایی آشنا را می شنود: سلطان قلبم تو هستی ، تو هستی ...به سمت صدا که می روی جمعیت را می بینی ، حلقه زده دور قبری. لازم نیست زیاد تلاش کنی تا صاحبش را بشناسی ، اینجا فردین آرام گرفته و دوستدارانش  گرداگرد و کسی که شنیده ام هر هفته این جا می آید و برای جمعیت مشتاق ترانه سرایی می کند.

اینجا برای خود حال و هوای دیگری دارد برای مدتی فرو میروی در خیالاتی که خیلی وقتها گذرا از ذهنت عبور می کند. به این فکر می کنی که تا به حال چه کردی و زین پس چه خواهی کرد؟ به اینکه حاصل تمام این سالها چه بوده و سوالی که برایت پر رنگ تر می شود : روزگاری که تو هم در این دیار خاموش آرام بگیری ، چگونه یادت می کنند، یا اصلا یادت می کنند؟

هنگام بازگشت این بیت در ذهنت مرور می شود، سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز...   

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:2  توسط طاها  | 

دیشب برای بار n ام موسيقي متن فيلم " کريستف کلمب" از رسانه ي ملي پخش شد و بنده هم براي بار n ام کيفور گرديدم!

داشتم فکر مي کردم که اگر امثال اين آقاي " ونجليز" پا به عرصه ي گيتي نمي گذاشتند، اين رسانه ي ملي ما و امثالهم چه خاکي بايد بر سر مي ريختند؟ البته ناگفته نماند که اين اثر ماندگار را اگر از راديو و تلويزبون و... نشنوم به طرق ديگر استماع مي کنم !آخه خداوکيلي شاهکاره . نيست؟                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 8:10  توسط طاها  | 

تا چند روز پيش خيال مي کرديم که تنها برخي از هموطنان خوش ذوق ما هستند که در ابداع و به کار گيري شيوه هاي محير العقول کلاه برداري گوي سبقت را از عالم ربوده اند ! اما اتفاقي افتاد که باعث شد کمي تا قسمتي حرف خود را پس بگيريم.

ماجرا اين بود :ايميلي به دستمان رسيد که اظهار مي داشت شما يک ميليون يورو!!! در يک لاتاري برنده شديد! از آنجايي آخر شب بود و چشمان ما هم به زور چوب کبريت باز بود، دوباره متن را باز خواني نموده تا کمي از شوک حاصله کاسته شود.ايميل مربوط از کشور دوست و کمي همسايه( من هيچوقت جغرافيم خوب نبود!) اسپانيا و يک شرکت ظاهرا با کلاس با يک کاميون عنوان و ... ارسال شده بود. آن شب را بي خيال جايزه بزرگمان شده و از آنجا که حس کاراگاهيمان مي گفت سر کار هستيم تصميم گرفتيم که اين آقاي محترم ارسال کننده را که جف کارلوس نام داشت،ايضا سرکار بگذاريم! بنابراين به کمک اقوام و همسايه اين وري و اون وري و فرهنگ لغات و... متني تنظيم کرده و اداي آدمهاي گاگولي را در آورديم و متنی نوشتیم بدین مضمون که :اي جناب جف مرحمتي نموده و مارا براي دريافت جايزه ي روياييمان راهنمايي فرماييد!

مستر جف هم از خدا خواسته فردايش جواب داد که: اي برنده ي محترم و اي ... (خلاصه کلام اينکه اين جناب کارلوس رفته بود تو مايه هاي چه سري ،چه دمي ، و باقي قضايا!به خيالش که ما قار قار مي کنيم ! )و بعد از همه اين تعريفها و تعارف ها خواسته بودکه جهت پاره اي از هزينه ها مبلغي ناقابل به ارزش ۱۲۵۰ يورو برايشان ارسال کنيم تا بتوانند جايزه را ارسال کنند!

ما هم گاهي اوقات ميگيرتمان و بد جور پيله مي شويم از اين رو دوباره خدمت جناب جف نوشتيم که نمي شود مبلغ فوق را از اصل جايزه کم کنيد!!! ايشان هم پاسخ دادند که: خير، ما دسترسي به اين جايزه نداريم و تنها واسطه مي باشيم و اين مبلغ  هم براي بيمه و ... مي باشد.

تا اينکه امروز در خبرگزاري فارس خبري خواندم که در مورد چند کلاه برداري اينترنتي مشابه اين به ملت هميشه در صحنه هشدار داده بود!

در حال حاضر هم مشغول تفکر هستيم که چگونه براي آخرين بار حال اين مستر جف کلاه بردار را به نحوي اساسي در قوطي کنيم!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 13:32  توسط طاها  | 

 همیشه عاشق نگاه مهربان و نگرانت بوده و هستم . نگران به خاطر پنج دقیقه دیر آمدنم ، نتایج امتحاناتم یا آینده ام . من اما آرزو دارم برای یک بار هم که شده آرامش را در نگاهت ببینم اما انگار این نگرانیها از ملزومات پدر بودن است!

بارها سعی کرده ام چشم در چشمانت بدوزم و فریاد بزنم زیباترین جمله ی هستی را. اما این شرم این شرم لعنتی...

می دانم که می دانی چه قدر دوستت دارم ، که حیاتم به حیات تو بسته است و می دانم که همیشه ناگفته ها را از نگاهم میخوانی این بار در سالروز میلاد مهربان ترین پدر دنیا با تمام وجودم فریاد می زنم که :

 

دوستت دارم بابایی مهربونم!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 12:52  توسط طاها  | 

بعد از مدتی که از نوشتن در اینجا دور بودم می خواستم با یک مطلب طنز برگردم ولی خوب فعلا اینقدر سمن دارم که یاسمن توش گمه!!!

ممنون از همه دوستانی که به یاد من هستند و خطاب به آن دو دوست معلوم الحال که خودشان میدانند کی هستند عرض کنم که بنده عمودیه عمودی برگشتم ! تا چشمتان دربیاید!اگر هم مدتی ننوشتم به خاطر گرفتاری بوده آخه این دو دوست نسبتا عزیز دلشان را به خوردن حلوا و ... خوش کرده بودند پست امروز هم مشت محکمی است بر دهان آن دو عزیز!!به زودی خدمتتان خواهم رسید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 12:30  توسط طاها  |