تبليغاتX
یادداشتهای طاها

یادداشتهای طاها

یادداشتهای گاه و بیگاهانه!

یک هفته ی اخیر را تلپ بودیم  منزل مادر بزرگ عزیز ! هر چند که خونه ی مادر بزرگه نه دیگه حیاط داره و نه باغچه و نه تمام اون چیزایی که از مشخصات یه خونه ی مادر بزرگه هست! همه ی اینها تبدیل شده به یه آپارتمان نقلی و کوچولو! ولي تو همين يه وجب جا كلي خاطره چرخ ميزنه!

يكي از ديوار هاي خونه ي مادر بزرگه مخصوص اموات خدا بيامرزه! به قول پسر خاله ام ، لازم نيست آدم اين همه راه تا بهشت زهرا بره ، كافيه دستشو بذاره رو ديوار مذكور و براي همه يه فاتحه بخونه! البته بقيه ديوارها هم يا با عكس  بچه ها پر شده يا با خط نوشته هاي يكي از نوه هاي هنرمند!

خونه ي مادر بزرگه يه جورايي آدم رو آروم ميكنه نميدونم چرا ؟ ولي هر وقت كه اونجا ميرم با يه عالمه حساي خوب برميگردم. تازه قهوه هاي مادر بزرگه كه ديگه نگو و نپرس! آي ميچسبه نصفه شب با مادر بزرگه قهوه بخوري و تا صبح پلك نزني!      

     خونه ي مادر بزرگه هزار تا قصه داره     خونه ي مادر بزرگه مطبخ OPEN داره!  

    خونه ي مادر بزرگه كامپيوتر نداره           به جاي اون يه عالمه خوراكيه خوب داره!  

اينم شعر به افتخاره خونه ي مادر بزرگه! ( با ريتم خونه ي مادر بزرگه بخوانيد!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:32  توسط طاها  | 

ايني كه الان نوشتم نه پسته نه نوشته است و نه هيچ چيز ديگه ! يعني قرار بود باشه ها ولي اين بلاگفاي لهنتي! همشو خورد يه آبم روش! تقصير خودمه که باز حواسم نبود و تو محيط اصلي همه رو تايپ کردم! آدمي که از يه سوراخ دو بار گزيده بشه، حقشه که کل يوم نوشته هاش فوتينا بشه!

فلذا با جگري سوخته به کليه ي خواهران و برادران بلاگر توصيه فني مي کنيم که : به بلاگفاي نامرد اطمينان نکنيد!

آي دلم ميسوزه! دودش همه جا رو برداشته، کلي از خودمون خلاقيت در کرده بوديما! ولي ديگه حسش نيست که دوباره از اول بنويسيم ، پس نقدا اين سوزنامه را داشته باشيد تا بعد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:37  توسط طاها  | 

یک - همه چیز عوض میشود: برای یک بار در سال زولبیا وبامیه می شود سوگولی قنادی ها، مغازه های کله پاچه ای و حلیم و آش فروشی صف های طویل به خود می بینند، بازار مواد غذایی رونق صد چندان می گیرد و جنب جوشی عجیب سراسر شهر را فرا خواهد گرفت.

 

دو- به اندازه یک سال مواد غذاییت را خریده ای! خرما ، گوشت ، پنیر و...خیالت تخت ، تخت است. برنامه ریزیها ،دقیق انجام شده ، افطار روز پنجم شهین خانم را دعوت کرده ای و سحر روز دوازدهم مهین خانم را ، بیست و سو م را دعوتی منزل اکبر آقا و ...! آخ که چه قدر دلت خنک شد امسال مادر جان را زودتر از خواهر شوهرت برای افطار دعوت گرفته ای ! از پارسال تا حالا داغش به دلت مانده بود!

 

سه-یکبار دیگر برنامه غذایی مهمانیت را مرور می کنی، چهار جور غذا برای شام ،آش و شله زرد و حلیم هم که رد خور ندارد ، از خیر دسر هم که نمیشودگذشت ...

 ...

کمی  دور تر:آرزو دارد که لا اقل یک افطار بتواند غذای گرم برا ی بچه هایش تهیه کند اما...

 

 

چهار- میان خواب و بیداری هر چه دم دستت باشد میخوری ! اذان را گفته و نگفته و نماز را خوانده و نخوانده ، به سرعت موشک می روی لای پتو! ولو اینکه مجبور باشی نیم ساعت بعد بیدار شوی. می روی سرکار ، دانشگاه یا حتی خانه میمانی، تا ظهر همه چیز عادی است ، مثل همیشه اما امان از موقعی که زنگ شکمت به صدا در آید! چای نیمروز که تعطیل ، سیگار هم  ایضا! ناخود آگاه خلقت نیکو میشود ، مثل چی! آنچنان که اگر بخت برگشته ای بگوید بالای چشمت احیانا ابروست ، حسابی از خجالتش در میایی! همین طور نیکو باقی میمانی تا بعد ازظهر.بیرون  که میایی خیلی ها را می بینی که مثل تو نیکو شده اند! اینبار سر زودتر سوار شدن به تاکسی ، یا اگر ماشین داشته باشی در ترافیک های سنگین دم افطار یا در اتوبوس وقتی بین جمعیت خسته مچاله شده ای ، به گفتمان های سازنده ات ادامه میدهی!

بالاخره رسیدی . هنوز الله اکبر اذان تمام نشده که مسابقه را شروع میکنی و الحق که شرکت کننده ی قابلی هستی. این ماراتن نفس گیر ادامه دارد، میخواهی بلند شوی ، تکانی به خود بدهی که لااقل کمی از آنچه در خندق بلا ریخته ای هضم شود! ولی مگر از سریال شبکه 3 می توان گذشت؟ هنوز تیتراژ پایان سریال شروع نشده که سریال شبکه ی 5 شروع می شود ، تعریفش را شنیده ای و تا ته می بینی اش ، نگران شبکه ی 2 نباش همان طور که شام میخوری آن را هم تماشا کن !  سریال شبکه ی 1 هم برای آخر شب و چرت زدن می چسبد!

این وسط اگر حالی باقی بود نمازی هم بخوان و اگر هم نبود که هیچ! بعد هم خسته از یک روز کاری دراز به دراز می خوابی . دوباره با صدای زنگ ساعت بیدار می شوی ، سحر است ، دوباره و دوباره و ...

 

پنج- قرار است خوابت عبادت باشد ، حتی نفس کشیدنت ، قرار است هر آیه ای که می خوانی مثل یک ختم قرآن باشد ، قرار است با بیرون شدن از این ماه گناهان تو هم بخشیده شود ، قرار است خیلی اتفاقها بیافتد ، آخر این ماه ، ماه ویژه ای است تو هم میهمان ویژه ای ! همه چیز برای یک ضیافت استثنایی مهیا ست و صاحبخانه به انتظار و دریغ که تو دنیایی ترین برنامه را برای آسمانی ترین ضیافت تدارک می بینی.

 

شش- او را چه حاجت به گرسنگی و تشنگی و عبادات نیم بندت؟ که تو خود محتاج ترینی به آنها. قرار است همه ی اینها تمرینی باشد برای رام کردن نفس سرکشت برای مهارش ، ولو همین یک ماه. و باز دریغ که خیلی وقتها تو را نصیبی نیست از این ماه جز گرسنگی و تشنگی ، که آنها را هم خوب جبران می کنی! آخر این ماه خودت را وزن کن ، متوجه می شوی!!!

 

هفت- ای کاش چشمانت کمی بازتر میشد تا ببینی که ثواب افطاری دادن به روزه دار را جور دیگر هم می توان نصیب خود کرد، ای کاش بفهمی تنها یک آیه از هزاران آیه ای که طوطی وار می خوانی تا فخر بفروشی و بگویی چند ختم داشته ای ، ای کاش تنها یک روز تمام اعضا و جوارحت ، دلت ، زبانت و در یک کلام خود حقیقیت روزه باشد

ای کاش...

 

هشت- چه بسیار روزه داری که بهره ای نیست او را از روزه به غیر از تشنگی و گرسنگی و چه بسیار عبادت کننده ای که نیست او را بهره ای از عبادت به غیر تعب، ای خوشا خواب زیرکان که بهتر از بیداری و عبادت احمقان است و خوشا افطار کردن زیرکان که بهتر از روزه داری بی خردان است .  

حضرت علی (ع)  

                                                                                                                

نه – نگو که سیاه  می بینی ، تلخ می بینی، می دانم ، هنوز هستند کسانی که تک تک لحظاتشان به مثابه ی سالها عبادت امثال چون منی است، هنوز هستند کسانی که بدانند قدر این روزها را ، هنوز هستند...

اما وجدانت قاضی، چند نفر از بین ما این ماه را هم با روزمرگی های زمینی تباه نمی کنند ، چند نفر؟

 

ده- شاید سال بعد نباشم ، شاید سال بعد نباشی، این یک ماه را دریاب عزیز!

 

 

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی          که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز

 

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست      تو خودحجاب خودی حافظ از میان برخیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 14:28  توسط طاها  | 

 

دیروز یکی از پرکارترین روزهایی بود که در این چند وقت داشتم.از صبح علی الطلوع مثل چی دویدم تا شب که به خونه مون رسیدم! حالا بدبختیهای سر و کله زدن با دانشجو جماعت به کنار، بعد تو اين اوضاع وانفسا يه دفعه يادم اومد که امروز بعدازظهر جلسه ي دفاعيه ي دختر خاله ي عزيز برگزار ميشه و نرفتن مساوي است با اعدام ! يه محاسبه ي ساده ميگفت که با اين بعد مسافت حالا حالا ها نمي رسم وممکنه که اگر شانش بيارم ، زمان اعلام نمره برسم به همين جهت مجبور شدم که به انواع ترفندها براي پيچاندن رئيس محترمه متوسل شوم که به دليل بد آموزي از ذکر آن خودداري مي گردد! خلاصه بعد ازکلي بدو بدو به محل مورد نظر رسيدم و دقيقا جلوي در ، يادم اومد که گل نخريدم! حالا فکر کنيد که پيدا کردن يه گل فروشي اونم تو خيابون انقلاب چه مصيبتيه!با لاخره گل فروشي هم پيدا شد و منم رسیدم.  چون ميخواستم مثلا به دختر خاله ي عزيز روحيه بدم ، در رديف اول نشستم .جلسه شروع شد و سوال و جوابهاي بعضا بي ربط! اساتيد هم همين طور،حالا شما فکر کنيد که دور تا دورتون پر از عکسهاي دريا باشه - توضيح: رشته ي دختر خاله عکاسي است و موضوع پايان نامه اش" انسان و دريا" - بعد شما هم خسته ، باد ملايم پنکه هم بهتون بخوره، خوب خداييش چرت نمي زنين؟ در همين حال که من غرق در مناظر اطراف ، البته در عالم هپروت بودم ، يه دفعه متوجه شدم که استاد راهنما زل زده به من و لابد کلي تو دلش خنديده بود! ما هم اصلا به روي مبارک نياورديم و سر تکان داديم که يعني داريم گوش ميديم! و حسابي خواب از سرمون پريد. البته شانس آوردم که فقط همون استاد مذکور متوجه سوتي ما شد! 

القصه! ليلي خانم يا به قول ما ليلا خانم بعد از چند سال، که به دلايلي نمي رفت پايان نامه اش را بدهد ، فارق التحصيل شد! ما هم کلي ذوق کرديم و چون نهار نخورده بوديم از خجالت کليه خوراکيها و شيريني ها و ... در آْمديم! با کلي دوست هم آشنا شديم واز همه بهتر اينکه بعد از مدتها که فرصت نميشد به خيابون انقلاب و کتاب فروشيهاش سر بزنم، يه دل سير کتاب ديدم و همين طور کتاب خريدم! يکي از کتابهايي که خريدم، آخرين مجموعه ي شعر دکتر قيصر امين پور به نام " دستور زبان عشق" هست که يکي از اشعارشو که نام کتاب از اون گرفته شده نقل مي کنم:

 

 دستور زبان عشق

 

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آيا به دل دستور داد؟

 

مي توان آيا به دريا حکم کرد 

که  دلت را يادي از ساحل مباد؟

 

موج را آيا توان فرمود: ايست!

باد را فرمود: بايد ايستاد؟

 

آنکه دستور زبان عشق را 

بي گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب مي دانست تيغ تيز را 

در کف مستي نمي بايست داد 

 

راستي کلي عکساي قشنگ از کاراي ليلي گرفته بودم که به دلايل فني ! نشد اينجا بذارم .در اولين فرصت خواهم گذاشت

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:14  توسط طاها  | 

اخبار ساعت ۷ رادیو:

- وزیر کشور: انتخابات مجلس قطعا رایانه ای برگزار خواهد شد.

احبار ساعت ۲۲ شبکه سوم سیما:

- سخنگوی شورای نگهبان یا یه چیزی تو این مایه ها!: برگزاری انتخابات مجلس به صورت رایانه ای دقیقا مشخص نیست.

تو خود حدیث مفصل بخوان...!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:1  توسط طاها  | 

" دلم برات تنگ شده، خيلي...!"، اس. ام. اسي که ديشب براي خودم فرستادم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10:23  توسط طاها  | 

اول از همه لازم می دانیم دو نکته ی مهم را در ابتدای این پست یادآوری کنیم:

 

1- همانطور که مستحضرید دو هفته ای بود که ما سکوت فرموده بودیم ، البته خودمان که نه ، چون اگر اینطور بود زبانمان لال تا حالا به دیار باقی شتافته بودیم! منظور قلممان است .قلم ما هم طفلک به علت این سکوت حناق گرفته!و وقتی هم که حناق می گیرد به جز اراجیف چیز دیگری تحویل نمی دهد!( هر چند که پیش از حناق هم همین طور بود!) پس تا اطلاع ثانوی ناچارید که خزعبلات آن را تحمل کنید ، چرا که فعلا در مرحله ریکاوری است و ممکن است که رو به بهبودی برود وممکن هم هست که اوضاعش وخیم تر شود!

2- این شبیه سازی که فرمودیم  فکر نکنید منظور سلول های بنیادی و جنینی و این جنگولک بازیهای ژنتیکی است ! خیر، ما نه سوات این کارها را داریم و نه دل وجراتش را! چرا که هنوز جوانیم وهزار آرزو داریم و اصلا دلمان نمی خواهد به این زودیها مسافر آن دنیا شویم!

 

 

و اما اصل مطلب:

چندی پیش بعد از مدتها، اقوام دور هم جمع شده بودند و طبق معمول هر بار صحبت از سفر شمالی شد که چند سال قبل به اتفاق کلیه فک و فامیل رفتیم .حالا چرا هر بار صحبت از این سفر کذایی می شود، خدمتتان عرض می کنیم. اولا که راضی کردن و هماهنگ کردن فامیل ، آن هم فامیل ما، کاری است در حد شق القمر ! ثانیا علیرغم اتفاقات عجیب و غریب، سفر مذکور بسیار حالید ( حال داد!)  و کلی خوش خوشانمان شد. ثالثا در این سفر برای اولین بار یک وسطی دسته جمعی زدیم که در تاریخ خاندان جاودانه شد! چرا که از بچه ی هفت هشت ساله تا خانم و آقای پنجاه شصت ساله حضور فعال داشتند! البته قسمت هیجان انگیز بازی در این بود که کلیه تسویه حسابهای فامیلی در حین بازی انجام شد! بدین ترتیب که هر کس از کسی دلخوری داشت ، او را به وسط می فرستا د و با ضرباتی ناجوانمردانه از خجالتش در می آمد!

القصه ، بعد ذکر مجدد خاطرات ، دلمان غنجید که دوباره آنها را تکرار کنیم  که دیدیم ای دل غافل! ما که سهمیه بنزینمان کفاف رفتن از ونک به تجریش را هم نمی دهد! بقیه هم که یا سهمیه شان را پیشخور کرده بودند یا کارتشان گم شده بود و یا... خلاصه دیدیم که نه ، این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست که نیست و نقدا دور سفر را خط کشیدیم ، آن هم از نوع قرمزش!

در نهایت قرار بر این شد که سفر شمال را درهمین تهران شبیه سازی کنیم و تصمیم گرفتیم شب جمعه  در پارکی از پارکهای پایتخت که قابلیت این شبیه سازی را داشته باشد، جمع شویم وبالاخره پارک ملت تصویب شد. شب موعود فرا رسید و پس از بدبختیهای فراوانی که سر پیدا کردن جای پارک کشیدیم ، وارد پارک شدیم و دیدیم که ای دل غافل تا جائیکه چشم کار می کند شهروندان محترم نشسته اند و گهگاهی هم در فواصل خالی بین آنها آثاری از چمن پیدا می شود!

ولی خوب به این زودی جا نزدیم و بالاخره جایی پیدا کردیم که از بس تاریک بود ، چشم چشم را نمی دید! و البته بد هم نشد، چرا که با فراغ بال کلی ناخنک به خوراکیها زدیم.

اوضاع به همین منوال می گذشت که شوهر خاله ی گرام فرمودند : خوب بچه ها !اینجا شمال است و ما الان در جنگل سی سنگان هستیم! و برای اینکه خود را کاملا در جنگل مزبور حس کنیم، از موبایلش اصوات جک و جانور و جوجه و ... صادر نمود! خانواده ای هم که در همسایگی ما اتراق کرده بودند، جهت کم نیاوردن همگی موبایلهایشان را در آوردند و ایضا مشغول به شبیه سازی شدند! ما هم که فامیلی در پوز زنی و افعال مربوط به آن کم نمی آوریم ، مشغول شدیم . حالا تصور کنید که آن وسط چه خبر بود! از جواد یساری و ای زلیخا گرفته تا بلاک کت و انواع Dj و اصفهانی و ... !!! تا ابنکه بالاخره خانواده مورد نظر رویشان کم شد و موبایلهایشان را غلاف کردند! خداییش آهنگهای درپیت شوهر خاله جان و همین طور آهنگهای جینگیل مستون برو بچه های فامیل ، به هر دردی که نخورد به این درد خورد! ناگفته نماند که چندتاییش را فرمودیم بلوتوث کنند برای روز مبادا!

حالا نوبت به وسطی رسیده بود که دیدیم نه خیر! جای سوزن انداختن نیست ولی از خیرش هم نمی توانستیم بگذریم بنابراین با برو بچه ها تیم را ارنج کرده! وچند دستی بازی نمودیم ولی به دلیل اینکه چند باری نزدیک بود توپمان در سفره ی مردم بیفتد و ایضا چند باری هم روی سر و کله شان افتاد، بی خیال شدیم ، چرا که عنقریب چوب بود که بر سرمان فرود آید!

بعد از صرف شام در تاریکی که بسیار هم دلچسب بود! رفتیم لب دریا ، تعجب نکنید! گفتیم که شبیه سازی است! بله ، رفتیم لب دریاچه ی پارک ، چهارزانو نشستیم و طبق تکنیکهای ذهنی N.L.P و همین چیزها ! تصور کردیم که لب دریای خزرهستیم و صدای امواج را هم می شنویم!

بعد برای اینکه سفرمان تکمیل شود از جک و جانورهای آنجا دیدن کردیم البته کلی دلمان برایشان سوخت، چرا که طفلکی ها از دست ملت نه شب دارند و نه روز!

 

به این ترتیب ، و بدون متحمل شدن هزینه های گزاف سفر و خستگی راه ، یک شمال رفتیم و برگشتیم ! و کلی هم خز و خیل بازی در آوردیم که از آن شب تا حالا خودمان متعجب از اعمال خودمانیم !!!

حالا هی بنشینید و بگویید که بنزین نداریم و سفر نمی توانیم برویم و... و از این ناله ها ! برادر من و ایضا خواهر من! از ما یاد بگیرید، چاره اش فقط شبیه سازی است!

 

پاوبلاگی: ای ماشالا به تو قلم جان ! چه کردی ! خوبه حالا حناق گرفته بودی ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:11  توسط طاها  | 

امروز صبح بعد از چند روز تعطیلی می رفت که روز خوبی باشد هر چند که از روز شنبه متنفرم! چون دوباره به یادت می آورد که روز از نو و روزی از نو! سوار سرویس میشوی و طبق معمول خوش و بشی و تعریف اتفاقات چند روز اخیر و ... مثل هميشه همه چیز عادی است!

- آقاي قانوني را مي شناختي؟

- آره ! چه طور مگه؟

- دو سه روز پيش فوت کرد!

آقاي قانوني همکار ما در اداره و کارمند بخش فني بود ، به خاطر هم اتاق بودن من با بخش کنترل سانترال ، هفته اي يکي  دوبار ميديدمش. جواني بيست  و چند ساله که به زودي قرار بود ازدواج کند . تا چند لحظه پس از شنيدن خبر گيج بودم . مدام تصويرش جلوي چشمم بود، هر چند در تمام اين مدت بيش از چند کلامي با او هم صحبت نشده بودم ، ولي برايم خيلي سنگين بود.اين که کسي را که مدام مي بيني ، ديگر نبيني ،‌اينکه چه قدر ساده اتفاق ميافتد اين مرگ ، اين مرگ عجيب!

...و من  هنوز گيجم! نمي توانم درکش کنم ، مرگ را مي گويم. اين هم از آن واژه هايي است که گفته بودم براي درکشان گاه يک عمر فرصت لازم است . از رگ گردن نزديک تر ... اجل سنگ است و آدم مثل شيشه و... هزاران تعبير ديگري که مي گويد نزديک است ، خيلي و تو نمي فهمي يا مي فهمي و خود  را به نفهمي مي زني! چند نفر ديگر بايد بروند ، چند عزيز ديگر ، چند دوست و همکار و ...بايد بروند تا تو بالاخره درک کني معنيش را؟ هر چند مگر معني هستي را درک کردي که معني مرگ را بفهمي !

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 12:3  توسط طاها  | 

           فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم                          که حرامست می آنجا که نه یارست ندیم

                           چاک خواهم زدن این دلق ریائی چه کنم                         روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم

              تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من                             سالها شد که منم بر در میخانه مقیم

                           مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت                            ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم

               بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری                            سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم

                            دلبر از ما به صد امید ستد اول دل                                 ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم

             غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش                         کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم

                            فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن                           درد عاشق نشود به بمداوای حکیم

              گوهر معرفت آموز که با خود ببری                               که نصیب دگران است نصاب زر وسیم

                             دام سخت است مگر یار شود لطف خدا                            ورنه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم

               حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش                   چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم

 

خواجه ی شیراز هر بار به فراخور حال پا سخی می دهد،با  بیتی ، مصرعی  و حتی کلمه ای ، هر چند از این دریای معانی شاید قطره ای بیش درک نکنم ،اما هر بار از سر لطف پاسخم را گرفته ام.

 

 

و اما سکوت! گاهی اوقات باید سکوت کرد ، بی دلیل و با دلیل . هر چند معتقدم که شاید سکوت تنها  چیزی است که دلیل  نمی خواهد. منطق سکوت عین بی منطقی است!

گاهی باید به ذهن و قلم استراحت داد برای هضم واژه های  ثقیلی که درکشان گاه فرصتی می طلبد در حد یک عمر!

گاهی باید فکر کرد، بیش از هر زمان دیگر  و تجدید نظر در خیلی چیزها، افکار ، احساسات ، تصمیمات و. .. باید تلنگری زد ، تلنگری خورد تا بیدار شد از خوابی که تو را گاه با خود می برد به جایی که تعلق به آن نداری. باید بازسازی کرد رابطه ای را که گاه یک طرفه می شود و مطمئنا قصور از توست ، او که تورا فراموش نمی کند... و همه ی اینها در فرصتی که سکوت فراهم می کند میسر است.

در خلاء سکوت ، در بی وزنی مطلق ، دوباره خود را می یابی ، دوباره روشن می شوی ، گرم می شوی از پرتو عشقی ازلی.

 

 

...و سکوت می شکند! هر چند شیرینیش را هنوز می چشم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 6:27  توسط طاها  |