همين...!
ما را سر گشتگی باید ای خورشید در آغاز یازدهمین سال! یاد آر آن روزها را که هفت خوانها را گذراندیم ، صلاحیت اخلاقیمان! تایید شد ، تعهد دادیم و چه و چه! تا آن روز موعود فرا رسد و من و تو آن موجود منحوس! قدم به ایتالیا گذاشتیم. آه ! ای ایتالیا! ایتالیا! چه روزها که پای درختان چنارت مثل چنار نایستادیم!
چه روزها که در تو دویدیم ای ایتالیا، از هیبت آن دهستان که الهام میشد در تک تک لحظاتمان! کدامین بنی بشری را میشناسی که دو سال و بلکه هم چهار سال ، هر روز به ایتالیا برود و برگردد؟!
آه ای ایتالیا! ایتالیا! و تو را عمارتی بود به قدمت الیزه، و تو را شاگردانی بود به ذکاوت بوعلی و فارابی و...! تا اینکه ما آمدیم!
وه که چه وصله ی ناجوری بودیم و من بیشتر! در خیل خوانهایی که خر می شدند یا شاید هم بالعکس ! ما نیز بودیم، اما کله مان خر بود!
وه که چه کله خرانی بودیم! یادت است خرداد 76 را ؟ کل کل های بی اساسمان را؟ و من اوج کله خریم را نشان دادم! جک ناطق را ، خسرو شاهی را! سپاس دادار بلند مرتبه که او در کسوت مدیری نبود که اگر بود در لحظه اردنگ زدی مرا!
و آن زینب را که مريم راست سنتی می خواندش! وای سوده به کدامین سرزمین رفته ای که دلتنگتم! هنوز! آی سوده! خورجینی پر از خالی ، همه چیز به جز آنچه که می بایست باشد ، از شریعتی و حافظ بگیر تا ترد و ساندیس! و کوثری که عشق سوده کورش کرده بود! وه که چه مشنگی بود این کوثر! و آن منحوس را که سال به سال از هپروت گردی توپ بیرون نمی آمد! و لبخندهای دق مرگ کننده اش ، آنگاه که در صورت زل میزد و پاسخ سوالات را نمی داد! و او خوب بود ، نه تو و نه من، که قالب تهی می کردیم ، و چه وقیحانه گروه ب را اغفال نموه و فنونی را می پیچاندیم! به تمام مقدسات که هنوز از به یاد آوریش می لزرم! ای فنونی کاش که تو داشاب بودی ، به صورتی است که آن وقت تو را میشمردیم در تمام مدتی که درس میدادی به شکلی است که ها را چرتکه می انداختیم. هندسه ، منفور هر دو عالم ، با چه مرارتی تو را رو نویسی کردم، به امید نمره ای کامل و تو ملتی را سراغ داری که از روی دفتر بنویسی و نمره ی کامل ندهد؟ من سراغ دارم!
ای وامانده ، واماندمان در سلسسله ی موی دوست! و این دور تسلسل هر سال ادامه داشت! تلگراف میزدم و تو تحریف می کردی ! ای منحرف!تو مرا به ورطه ی تباهی کشاندی تو بقای مرا به راز بقا گره زدی! تو ، تو ، خورشید ! خدا تو را بیامرزاد!
و فیض را که من را به یاد سباستین ، خرچنگ پری دریایی می انداخت! خدایا توبه! و دیگر امروز نیست! نشست باز! و داشاب و نوری و ... و ما نیز!
ای چه گندها که بالا نیاوردیم در این آزمایشگاه فیزیک و شیمی، چه اسیدها که جا به جا کردم ، چه آبها که ریختم، چه آزمایشها که خراب شد چه لوله ها که نشکستیم ،چه ذفترها که کامل نکردیم ،چه دل و روده ها که بیرون نکشیدیم در این آوردگاه زیست! دل تنگتم ای فرهادی، که خوب مهار کرده بودی مرا!
باور کن! زبان را که واحدی کیف نگذاشته روی میز گچ به دست می گرفت! ای تفو بر هر چه فیزیک و مکانیک و کمیت و نسبیت و سیال و میال و ... هست! ای داغ دل میرزا که سه تفنگدارمان کردی من و تو و منحوس را!
سمیه و شاهرخ! ای زرد خوان!
سود سهام من سر به فلک گذاشته ، کجاست این لیلای لیلی! مرا وعده ی میهن موزی داده بود! و لیلای دیگری بود که مهندس نشده ، دکتر شد! و او نیز کله خری بیش نبود! نه؟
و گروه سرودی که حرکات موزون موسیقیش الهام را کفری کرده بود! چه کردیم آن روز در کانون ، یادت است!
نان قندی ، سیب، کیسه ام را بده! حلوا ارده که میخوری هنوز؟و چه مفت خوری بود این منحوس ! تمام جایزه های درسهایی از قرآن را هپل می کرد! ای منحوس دلتنگ تو نیز هستم! تالار دانشکده ی فنی که هر از گاهی مهمانش بودیم و نگاههای تابلو و حسرت بار بچه های ریاضی! هر چند که خیلی هاشان سالها بعد مهمان دائمی شدند آنجا.
صبحهای پنجشنبه به یادم می ماند تا ابد! و حیاط پشتی را و تمام سوراخ سنبه های الیزه را که شهری بود برای خودش! و هیچ وقت پیدایمان نمی کردند هنگامی که صبحها از سر صف جیم می زدیم در یکی از آنها!
ما آنجا چه می کردیم؟ من آنجا چه می کردم مرا هنر می بایست و فلسفه و کل کل و ...مرا چه به رتبه های تک رقمی؟
یاد آر آن سال که یاران را ترک کردم به سبب راه دور ، که من به کوه آمدم و تو ماندی! دوغ و کیک سوخته ! طعامی بهشتی برای روز خداحافظی من!
و من تنها ماندم دو سال تمام و من بی انگیزه ماندم! از تمام آن کله خریها افتادم، تنها ماندم ، خیلی ! وتو ماندی ، رئیس کله خرها رفت ، و شاید برای تو خوب تر شد!
غریبه بودم، هر چند به لطف سامانه ی خر پرور الیزه! در این دوسال بهتر از بقیه بودم ، ولی دیگر من نبودم! من در الیزه جا مانده ام ، هنوز که هنوز است!
دو سال بی من زود گذشت! روزنامه را که ورق می زدم ، نگاهم روی اسمهای آشنا توقف می کرد ، پنج – شش رتبه ی تک رقمی ، رفیق شفیق پشت سری که رتبه ی یک زبان شد و صدها قبولی دیگر! حاصل سخت گیری های الهام و دار و دسته اش و صد البته هوش! شاگردان خر خوانش ! بیراه نبود که الیزه را البرز دخترانه می نامیدند!
تو راهی شدی سوی بخارست و من مردد بین تبریز و زعفرانیه! و من دیار غربت را تاب نمی آوردم، لاجرم سوی زعفرانیه شدم!
و امروز تو هنوز بخارستی و من از زعفرانیه به شوش شدم!
الیزه دیگر چون ما نخواهد دید ، مطمئنم! نسلی پر شور و انگیزه که سوختیم! نسل سوخته ماییم، ما! خسته از تمام این سالها!
الیزه و ایتالیا دیگر نمی بینند دخترکانی را که با مقنعه های تا زانو ، میدویدند تا کارتهایشان گرو نماند، تا کابوس نمره انضباط همیشه همراهشان نباشد!
و کارت من که همیشه روی میز بود! نمره انضباط کیلویی چند؟
همه پراکنده شدیم، اما الیزه ، با اندک تغییراتی هنوز پا برجاست ، از چهره های آشنا فقط یک نفرمانده، باور می کنی خورشید؟ فقط یک نفر! سردارنیا!
ایتالیا مثل همیشه ساکت و خلوت با صدای باریکه ی آب! ولی از آن بچه ها خبری نیست ، بچه های این روزها زیر بار خیلی چیزها نمی روند، نه مقنعه های تا زانو و نه خیلی از آن سخت گیریها! دل سردار خون بود از دستشان، نمی دانم آنها چگونه فکرمی کنند ، ما زیادی مطیع بودیم یا آنها زیادی راحت!
من وتو هم ماندیم! نه به کله خری آن روزها ، نه به شور شوق آن سالها! باور نمی کنم روزگار اینچنین از تب و تاب انداخته باشدمان! هر چند که تو هنوز کمی کله خری این هم از خواص بخارست است! راستی پدر هنوز فرشاد را سلام می رساند!
و امروز چه جالب دوستان مشترک یافتیم و این دوستی که هنوز هست!
من هستم، تو هستی و منحوس هم هست! و خدایی که منحوس از ما عاقبت به خیر تر شد! نه؟!
آه ایتالیا! ایتالیا! دیگر طنین جیغ های بنفشمان در تو نمی پیچد!
توضيح: اين پست كاملا خصوصي است! اصلا سعي نكنيد سر از آن در بياوريد، اين كه چرا يك مطلب خصوصي را اينجا ميگذاريم هم كاملا خصوصي است! بگذاريد به حساب پيدا كردن گم شده ها و...!
يک زمستان،
يک بهار،
يک تابستان،
گذشت...
از فرصتي که به من دادي ، از قولي که به تو داده بودم.
گذشت، خيلي زود!
من قولم را فراموش کردم اما تو مرا فراموش نکردي، تو به من فرصت زندگي دادي و من زندگي را کشتم با روزمرگيها!
يک پاييز،
يک زمستان،
يک بهار،
يک تابستان،
ديگر نيز،
خواهد گذشت ...
و من نيز؛کي و کجايش را هم تو ميداني و بس!
خوب مرا بگذر! اي خوب ترين...گذشتني خوب.
سکوت...
به حرمت شبهايي که به وسعت هستي اند و به عظمت آفرينش.
چند وقت پيش از طريق يکي از دوستان قديمي با خانمي آلماني تبار آشنا شدم که براي انجام کاري به ايران سفر کرده بود. آشنايي و هم صحبتي با اين خانم حسرتي هميشگي را که هميشه در وجودم بوده و هست، شعله ور کرد. حسرت يک شناخت عميق ، حسرت يک اعتقاد راسخ و بي شک و شبه!
خانم "هلا" در سن سي و دو سالگي مسلمان شده و الان حدود چهل سال دارد، وقتي از جريان روي آوردنش به اسلام تعريف مي کرد ، سراسر وجودم غرق در شرمساري بود ، شرم از اينکه مسلمان زاده شدم ، در کشوري مسلمان زندگي مي کنم اما شناخت واقعي من از دينم ... بگذريم!
هلا مطالعات زياد و عميقي راجع به تمام اديان آسماني داشته و آنچه که در نهايت به عنوان دين انتخاب مي کند ، به قول خودش بهترين و تنها انتخاب بوده. جالب اينجا بود که او براي مدت زيادي پيرو هيچ دين و مذهبي نبوده و در جريان آشنايي با يکي از همکلاسيهايش ،که او هم مسيحي و در حال تحقيق بر روي اسلام بوده، علاقمند به مطالعه در مورد اسلام مي شود.
البته به همين راحتي ها هم اسلام نمي آورد، و جريان آشناييش با آن فرد سر آغاز يک سري مطالعات جدي و عميق بر روي تمام اديان و حتي مذاهبي که از نظر اديان آسماني قابل پذيرش نيستند، مي شود.
جالب اينجا بودکه هلا از رفتار خيلي از کساني که در مدت اقامتش در ايران با آنها برخورد داشته بود ، اظهار تعجب مي کرد! تعجب او از اين جهت بود که اين رفتارها در دين ما مذموم و ناپسند است و چرا بايد شما اين طور باشيد. سوال او پاسخي نداشت جز اينکه خيلي از ماها ظاهري از دينمان را به عاريت گرفته ايم و باطنمان...!
خيلي وقتها پيش آمده که آرزو کنم اي کاش من دين ديگري داشتم و بعد آگاهانه و با مطالعه اي دقيق به اسلام رو مي آوردم که اکثر کساني که اينگونه مسلمان شدند ، از حقيقي ترين مسلمانان هستند حتي اگر مسلمان زاده نشده باشند.
اما مي شود جور ديگر هم به اين شناخت رسيد، مي شود آنقدر عميق شد که ديگر آرزو نکرد دين ديگري داشتيم و بعد مسلمان مي شديم به شرط اينکه دوباره باز خواني کنيم تمام اين چيزهايي را که خيلي وقتها بدون آگاهي پذيرفته ايم ، نه اينکه اين پذيرفته ها ايرادي داشته باشند ، نه، ايراد از تقليدي کورکورانه و بدون آگاهي است که ما را در طي گذشت زمان تبديل به انساني مي کند که از مسلمان بودن تنها اسمش را يدک مي کشيم!
بيراه نيست که مي گويند ذات اسلام عاري از عيب است و هر ايرادي که متوجه آن مي شود از مسلماني ماست.
خوش به حالت هلا!
یک:هیچ فکر کردید که اگه قرار بود اجداد کبیر ما یعنی بابا آدم و مامان حوا خاطراتشان را بنویسند ، چی می نوشتند؟ خیلی فکر نکنید! چون پیش از شما مارک تواین زحمتش را کشیده و این خاطرات را در قالب کتابی به نام " خاطرات آدم و حوا" نوشته.
اگر باز هم فکر کردید که این دو بزرگوار از اول برای هم عشقولانه در می کردند سخت در اشتباهید! به گوشه ای از خاطرات اول آشناییشان توجه کنید:
حوا
شنبه: در مورد اون بیشتر از تموم حیوونای دیگه احساس کنجکاوی می کنم. اولش ازش می ترسیدم و هر وقت پیداش میشد شروع به دویدن می کردم چون فکر می کردم می خواد دنبالم کنه. اما یواش یواش فهمیدم اونه که می خواد از دستم فرار کنه واسه همین دیگه ازش نترسیدم ، راه افتادم و هر جا می رفت نزدیکش حرکت می کردم. این کار اونو عصبی و ناراحت کرده بود، آخرش اون قدر ترسیده بود که از یه درخت بالا رفت .کلی منتظر موندم ، بعد بی خیال شدم و رفتم خونه.
امروز دوباره همین اتفاق افتاد. مجبورش کردم از دستم فرار کنه و بره بالای درخت!
آدم
دوشنبه: این موجود جدید مو بلند ، خیلی داره مزاحم میشه! همیشه داره ول میگرده و هر جا میرم دنبالم میاد! از این کارش خوشم نمیاد! به این که کسی همرام باشه عادت ندارم، ای کاش بره پیش بقیه ی حیوونا...!
البته از آنجائیکه در همیشه بر روی یک پاشنه نمی چرخد ، طی پروسه ای نه چندان طولانی روابط این دو عزیز رو به بهبود می رود ، به طوری که واقعا جانشان برای هم در میرفته است! اینجا را داشته باشید:
آدم
سال دوازدهم: بعد از این همه سال فهمیدم که اون اوایل در مورد حوا اشتباه می کردم، زندگی کردن بیرون از بهشت ، اما با اون ، خیلی بهتر از زندگی کردن تو بهشت ، اما بدون اونه! اولش فکر می کردم که خیلی حرف میزنه ، اما الان اگه اون صدا ساکت بشه و از زندگیم بره حسابی غمگین میشم . چقدر شیرین بود اندوهی که ما رو به هم نزدیک کرد و پاکی قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد.
حوا
چهل سال بعد: این دعا و آرزوی منه، که با هم از این دنیا بریم،آرزویی که هیچ وقت از نمیره و تا همیشه تو قلب هر زنی که همسرشو دوست داره باقی می مونه. آرزویی که تا ابد به اسم منه. به اسم حوا!
اما اگه باید یکی از ما زودتر بره ، دعا می کنم که اون من باشم. چون اون قدرتمند و من ضعیف. وجود من برای اون به اندازه ی وجود اون برای من ضروری نیست. زندگی بدون اون دیگه معنی نداره و نمی شه تحملش کرد . این دعا تا نسل من باقیه جاودانیه و از زبونه تموم اونا که همسرشون رو دوست دارن تکرار می شه. من اولین همسر دنیام و تو آخرین همسر دنیا تکرار می شم.
آدم
پس از حوا...
هر جا که او بود ، بهشت بود!
- آدم به جرم خوردن گندم
با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم
حوا خودش بهشتی است.
عمران صلاحی
دو- مولانا می فرماید:
ملت عشق از همه دینها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست
ایضا می فرماید:
ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما بر بند سر سفره بگشای ره بالا
ای یاوه ی هر جائی وقت است که باز آیی بنگر روی حلوایی تا کی طلبی حلوا
سه: هر سال این موقها که میشه منم یه جوری میشم، یاد سالهایی میافتم که این روز برام معنی داشت ، یه عالمه اشتیاق یه عالمه فکرای جور واجور یه عالمه حسای خوب. سالهاست که این ماه و این فصل ، چیزی جز نوید شروع نیمه ی دوم سال و شروع یه فصل دیگه و گذشت سریع عمر و لحظات ، چیز دیگه ای برام نداره.
حسودی میکنم به تمام وروجکایی که صدای خنده و بدو بدو شون خیابونا رو پر میکنه، حسودی میکنم به تمام دوستی هایی که تازه شکل میگیرن و شاید سالهای سال باقی بمونن، حسودی میکنم به تمام دیدارهایی که تازه میشن بعد از سه ماه دوری و دلم تنگه برای بوی کتابای نو، جیر جیر کفشای نو ، روپوشای شق و رق و نو و همه ی چیزای نو...
چهار: چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنین؟ من خیلی هم حالم خوبه ! نه خل شدم و نه مبتلا به مازوخیست! یه مشکل فنیه به خاطر تغییر فصل و اینجور چیزا! اسمش رو هم فقط خودم می دونم "تیباکهعقامشگثخهصثلااایسم " ! یه ایسم جدیده که خودم تنهایی کشفش کردم ، خودمم دواشو میدونم ! پس بیخود زحمت نکشید نسخه بپیچید واسه ما!
تازه یه این بارو اراده فرمودیم که میکس پست بدهیم خدمتتون! اشکالی داره؟!