تبليغاتX
یادداشتهای طاها

یادداشتهای طاها

یادداشتهای گاه و بیگاهانه!

با توجه به متن زير به سوالات پاسخ دهيد:

-  مشاور يک نفر: امسال هيچ کس علي الخصوص رئيس محترم به سفر حج نخواهد رفت. چه معني دارد که آدم خدمتگزاري را ول کند و برود سفر،‌آن هم سفر حج!

- يک خبرنگار يک چيزي مي پرسد.

- مشاور يک نفر: خير آقا! دعوتنامه کجا بود ؟ باشد هم ما جواب رد مي دهيم، مگر رايحه ي خوش خدمت را نمي شنويد و...

- رئيس همان آقاي مشاور: بله! دعوتمان کنند مي رويم! چرا که نه؟!

- سوال:

جمله ي زير را کامل کنيد:

- مشاور کسي است که...

۱- آدم را ضايع مي کند.

۲- آدم او را ضايع مي کند.

۳- با آدم هماهنگ است.

۴- دم به دقيقه استعفا مي دهد.

- فلسفه ي وجودي مشاور چيست؟

۱- فلسفه ي خاصي ندارد محض دور هم بودن بچه ها !

۲- هر وقت بيکار شديم ، مشاور حرفهاي ما را تکذيب کند ما هم حرفهاي او را!

۳- فلسفه ندارد که از نان شب هم واجب تر است.

۴- براي تغيير ذائقه ي اخبار و انبساط خاطر هموطنان.

 

....................................................................................

يک مطلب کاملا بي ربط به اين پست:

- راستش من دوست ندارم که به عنوان يه آدم غرغرو و هميشه ناراضي و به قول پدرم ساخاروف! شناخته بشم، دوست ندارم که مدام ناله کنم و شکايت از زمين و زمان و آدمها داشته باشم، ولي معتقدم که هيچ چيز و هيچ کس نمي تونه منو ، زماني که واقعا احساس خوبي ندارم مجبور به تظاهر کنه ، من شايد در زندگي عادي و روز مره ام اينقدر معمولي باشم که هيچ کس از درونم با خبر نباشه،ولي دوست دارم اينجا که راحت مي تونم احساساتم رو بيان کنم ، آزاد باشم. وقتي که شادم از شاديم بگم و وقتي که ناراحتم از اون چيزي که ناراحتم کرده.

قبول دارم که بعضي وقتا خيلي ميزنم به جاده خاکي! و خيلي ناله مي کنم ولي باور کنين که بعد اين نوشتنا احساس آرامش مي کنم. در هر صورت ببخشيد اگر با خوندن مطالب من احساس خوبي نداشتين. قول ميدم که از اين به بعد کم تر از اين پستها از من ببينيد! 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 8:59  توسط طاها  | 

این روزهایی که خیلی ها سعی دارند خوب بودنش را به من بقبولانند، واقعا می توانند خوب باشند! وقتی که خسته از یک روز مزخرف کاری با دوستی مهربان تلفنی صحبت می کنی، وقتی در راه برگشت با دوست مهربان دیگرت درد دل می کنی و اتفاقی میفهمی که چه قدر شبیه هم هستید! وقتی همزمان با دو دوست مهربان دیگر پیامک رد و بدل می کنی و این وسط چند تایش هم اشتباهی فرستاده می شود!!! وقتی برای یک لحظه ، فقط یک لحظه احساس عجیبی مثل شعف ، شوری کودکانه و ...نمی دانم ! وصف کردن این احساس خیلی سخت است، وقتی این احساس را داری ، وقتی در این دنیای مجازی آدمهایی را می یابی که عجیب احساس قرابت با آنها داری و...

و وقتی که سرت را بالا می گیری و لبخند خدا را می بینی ، تمامشان را فراموش می کنی! این روزهای دلگیر ، این دلتنگیها و این بغض های فروخورده را .

باور می کنی؟ احساس خوشبختی کردن ، کار سختی نیست! به خصوص الان ! در حالیکه همه خوابندو من در تلاشی مذبوحانه سعی دارم که کسی را از خواب بیدار نکنم! آخر این کی بورد بد جوری چلق چلق می کند! این صدای چلق چلق هم یعنی که من هستم ! هر چند هنوز نگرانم ، این نگرانی دیگر جزئی از وجود من شده ،نگرانی از اینکه فردا این احساس نباشد، این که دوباره این روزهای سرد کار خودشان را بکنند و ...

اما مهم امشب است! یک امشب تمام آنها را فراموش می کنم! فراموش می کنم که ممکن است آنچه که در انتظارش هستم به وقوع بپیوندد، که این سر خوشی دوامی نداشته باشد که مجبور باشم کنار بیاییم با آنچه که قبول کردنش برایم سخت است و هزاران که و بوک و مگرها!

کاش امشب تمام نمی شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:19  توسط طاها  | 

بدينوسيله از کليه دوستاني که با ارسال پيامک، کامنت، تلگراف، تاج گل...! و ساير وسايل ارتباط جمعي جوياي حال اين حقير گشتند، سپاسگزاري کرده و اعلام مي داريم که ما خوبيم و نه ياس فلسفي گرفته ايم و نه خل و چل شده ايم ( شايد هم بوده ايم!!!) ونه قصد خود کشي داريم، هر آنچه هست مربوط به اين فصل به اصطلاح رويايي پاييز و به دنبالش زمستان است که بعضي روزهايش بدجور حال آدم را در قوطي مي کند!

پست قبلي نيز در يکي از همين روزها نوشته شده! فلذا ما همچنان دماغمان چاق است و ملالي نيست جز دوري شما!

با تشکر!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 11:40  توسط طاها  | 

این روزها که می گذرد، گذشت چيزي به نام روز را احساس نمي کنم                                             اين روزها که مي گذرد باور نمي کنم  که سومين فصل سال را هم دارم از سر مي گذرانم                   اين روزها که مي گذرد ، با مفهوم واژه هايي چون زمان در گيرم

مگر زمان چيزي جز گذشت همين روزها و هفته هايي است که از پي هم مي آيند و مي روند؟ و انتظاري براي پايان روزهاي سرد و شروعي دوباره و دوباره و دوباره...!

اين روزها که مي گذرد،‌هزار پرسش بي پاسخم را هزار بار ديگر از خود مي پرسم تا شايد  بيابم پاسخي که آرامم کند . که دست از سر ذهن خسته ام بردارد که مجالي دهد لحظه اي آرام باشم که بگذارد خودم باشم حتي براي يک روز...

اين روزها که مي گذرد، دلتنگم براي تمام روزهايي که مي گذدر به اين زودي و من نمي  فهمم که چه قدر زود مي گذرند!  

اين روزها که مي گذرد ...و چشم به فرداهايي که زود خواهند گذشت!    

                                                                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 9:40  توسط طاها  | 

به لطف دوستان این روزها همش مشغول بازی می باشیم! حالا از اسم فامیل گرفته تا گل یا پوچ و ... اما این جناب مانی خان ما را به بازی دعوت کرده که مخصوص آدم بزرگ هاست و اصولا به بچه ها مربوط نمی شود،اينها را گفتيم که بدانيد پذيرفتن دعوت اين دوست عزيز صرفا به جهت دوستيمان مي باشد مگرنه ما جز تيله بازي و خاله بازي و اين قسم جنگولک بازي ها، بازي ديگري بلت نيستيم!

مطلبي که در اينجا پست مي شود را از کامنتي که استاد عزيز و بزرگوارم پیرمرد در وبلاگ يکي از دوستان گذاشته بودند، عينا کپي پيست مي کنم! اين همه روضه خوانديم که بگوييم اين مطلب مال ما نيست!

با اجازه ي پيرمرد!

- عشق پذيرفتني نيست، پر حجم تر از آن است که پيمايش شود، جاري تر از آن که دست بيندازي و بگيريش، تفکيک ناپذير است با بودن تو. همین که هستی، معنايش آن است که عاشق هستي، برو برگرد هم ندارد!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:36  توسط طاها  |