تبليغاتX
یادداشتهای طاها

یادداشتهای طاها

یادداشتهای گاه و بیگاهانه!

در باره ی قیام عاشورا و امام حسین (ع) بسیار نوشته اند و بسیار گفته اند. زین پس هم بسیار خواهند گفت و خواهند نوشت. در میان این نوشته ها و گفته ها و نقل قولها، یک جمله به نقل از امام حسین بیشتر از هر چیز دیگر در ذهنم مانده و پر رنگ شده ، اینکه در عمل چه قدر توانسته ام اینگونه باشم، الله اعلم! اما معتقدم این جمله عصاره و خلاصه ی تمام این واقعه است ، جمله ای که امام خطاب به  سپاهیان یزید فرمود:

" اگر دین ندارید، آزاده باشید"

آزاد بودن با آزاده بودن در تضاد نیست ولی زمانی این آزادی مقدس است که با آزادگی توامان باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 21:27  توسط طاها  | 

- تا همین لحظه که دارم می نویسم نفهمیدم که بالاخره ما فردا تعطیلیم یا نه؟ لازم به توضیح است که محل کار بنده گاهی اوقات زیر نظر وزارت علوم هست و گاهی اوقات آموزش پرورش و اگر همین طور پیش بره احتمالا پای بهزیستی و شرکت آب و فاضلاب و وزارت کشور و ... هم وسط کشیده میشه! هرچند که از دست این تعطیلات بیخود خسته شدم ولی اوضاع جوی و ارضی اینقدر ناجوره که بعید میدونم صبح کسی بتونه از جاش جم بخوره! به قول دوستی بهتره که در این مواقع بریم زیر نظر آموزش و پرورش که کلهم اجمعین تعطیله و خلاص! اما خوب در مواقعی که پای اعتبار و آبروی مجموعه به میون میاد، میشیم زیر مجموعه ی وزارت علوم! حالا ما مرغیم یا شتر مرغ؟! ( البته بلانسبتا! در مثل مناقشه نیست!) در ضمن خانم س . د نری فردا همه رو  بذاری رو وب سایت  دانشگاه ها! مگرنه خودم با همین دستام...!

- حمید عاملی هم رفت. قصه گوی محبوب دوران کودکی خیلی از ماها! هنوز نوار قصه هاشو دارم و هیچ وقت یادم نمیره  که بعد از چند صد بار شنیدن ، بازم مینشستم پای قصه ها و انگار نه انگار که کلمه به کلمه شو حفظم! الان دیگه نوار قصه از مد افتاده! ولی دلم برای تمام بچه هایی که حسن و خانم حنا، خاله سوسکه، شرور و شیطونکها ، بز زنگوله پا ... رو نشنیدن ، میسوزه!

روحش شاد که خیلی ها رو شاد می کرد!

- دقیقا همین حس دلسوزی رو مامان بزرگ من و خیلی از مامان بزرگا برای ما ها دارن! توی این چند روز تعطیلی به لطف همنشینی با مادر بزرگ عزیز یه دوره ی کامل از تاریخچه ی موسیقی اصیل ایرانی و ... رو یاد گرفتم!  دلکش و مرضیه و ترقی و تجویدی و گل نراقی و.... اسمایی که بعضی هاشو فقط شنیدم و هیچ وقت حوصله نکردم تا چه چه خواننده ی شعرها تموم بشه و من بفهمم که چه حرفای قشنگی میزنه! مشکل دقیقا همین جاست! نسل ما به طرز فجیعی کم حوصله و  سطحی نگر شده( حالا شما چرا اعتراض می کنی؟ خوب شما استثنا!) دیگه حوصله تصنیف ها و آوازهای طولانی رو نداره ( البته خودم با بعضیهاش خیلی حال می کنم ، کلی دارم میگم!) به قول مامان بزرگم شماها از این ورجه وورجه  ها و شعرای صد تا یه غاز که همش میگه بپر تو باغچه بشین رو طاقچه!!! دوست دارین، این خواننده ها تنها چیزی که ندارن صداس! و بعد در حالیکه به شدت دچار حسهای نوستالژیک میشه ادامه میده که یادش به خیر، ۱۹ سالم بود که مرضیه باشگاه افسران خوند و صداش تا کجا که نمی پیچید و ... و من حسودیم میشه به این حسای مامان بزرگی! به این که شاید معنای واقعی خیلی از چیزها رو اونا  در ک کردن، با اینکه از نظر شرایط زندگی و رفاهی خیلی وقتا در تنگنا و سختی بودن و خیلی از ماها تو شرایط بهتری نسبت به دوره ی اونا زندگی می کنیم، ولی معتقدم اونا حسی و درکی از زندگی دارن که خیلی از ماها نداریم، اونا زندگی رو زندگی کردن و ما؟!

-          ما خیلی بی رحمیم ! خیلی نامردیم! تو این سرما این همسایه ها رو گذاشتیم تو خماری گاز و ...! حالا اگه سرما بخورن کی جوابشونو میده؟!       

-          عجب برف روداریه ها! دلم برای خودم که بعد یه هفته میره سر کار می سوزه!( صدای گریه!)

-          خدایا الهی که قربونتون بشم! دیگه کم کم این قضیه سرماو برف رو شتر دیدی ندیدی  بکنین دیگه! بنده ی یخی که به دردتون نمی خوره! می خوره؟!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:35  توسط طاها  | 

 

دلم براي نوشتن تنگ شده بود ولي هيچ حرفي براي گفتن نيست! بر خلاف روزايي كه هيچ خبري نيست و كلي حرف هست، اين روزا كلي خبره ولي من حرفم نمياد! شايدحرفهاي منم يخ كردن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 17:30  توسط طاها  | 

چند روز پیش یکی از دوستان که زیادی حالش خوبه و از فرط خوشی و بیکاری! دنبال حل مسائل حل نشده و بعضا لاینحل بشریه، سوالي رو به صورت پيامك براي ما ارسال كرد كه تا كنون موفق به حل آن نشديم!

اگر شما جوابي دندان شكن براي اين سوال داريد مرحمت نموده و ما را از شر اين دوست عزيز نجات دهيد!

سوال: اسم "پدر پسر شجاع "پيش از تولد "پسر شجاع "چي بوده؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 14:47  توسط طاها  | 

شب ،

سكوت،

و برفهاي يكدست، و پا نخورده بد جور وسوسه ات مي كنند كه راه بيافتي و بي هدف روي برفهاي نرم قدم بزني ، قدم بزني و هر چند دقيقه يك بار برگردي و جاي پاهايت را روي برفها ببيني و از صداي جير جير كفشهايت ، كه تنها صداي آن اطراف است ، لذت ببري!

شب هاي برفي لذت بخش تر از روزهايش هستند، زمانی که  سرو صداي بچه ها به گوش نمي رسد و فرياد شاديشان از ساختن آدم برفي اي كج و كوله، خاموش شده و  هياهوي شهر ، كه در چنين روزهايي غير عادي تر از هميشه مي شود،‌ مي خوابد.

سكوت مطلق!

و سياهي غلیظ شب كه سفيدي برفها مي پوشاندش ، تنها تصوير دوست داشتني من از اين فصل سرد و تاريك!

دراز كشيدن روي پشته اي از برفهاي تلنبار شده ، و قالبي از تو ! خوب نگاهش مي كني ، همان حسي كه نسبت به جاي پاهايت داري، يك حس غريب و آشنا، يك لذت توام با حسرت، يك حس نگفتني!

شب ،

سكوت،

لرزه ها و عطسه هایی که هشدار مي دهند برگردي! از همان راه و روي همان جاي پاها!

راستي، برگشتن هميشه هم آسان تر از رفتن نيست!

  

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:0  توسط طاها  | 

 

داشتيم مثل همه ي آدمهاي روي زمين زندگيمان را مي كرديم ، مثل همه ي آدمها صبحمان را شب  مي كرديم و شبمان را صبح، مثل بيشتر آدمها مي خواستيم بد بياريها و سختي ها و مرارتهاي زندگي را به سخره بگيريم و ادامه دهيم ، مثل بعضي از آدمها مي خواستيم جور ديگر ببينم ، يك جور خوب ، جوري كه جورش با آدمهاي ديگر فرق كند ، متفاوت باشد ، اصلا يك جور ديگر باشد! بعد مثل بعضي از آدمها كه شايد خيلي هم بعضي باشند! ،  تصميم گرفتيم بنويسيم، براي خودمان ، براي دل خودمان ، بعد از مدتي ديديم كه تنها دل ما، دل نيست، دلهايي هستند كه شايد دلخوش باشند به دلنوشته هايي كه دل را خنك كند صفا دهد ، يك دم از دود و غبار ايام و روزگار نجاتشان دهد. آن وقت بود كه اين نوشته ها رنگي ديگر گرفتند و نامي ديگر ، اصلا مگر فرقي هم مي كند ؟ مادامي كه بدانيم رسالت اين نوشته ها ، اين دلنوشته ها ، چيزي فراتر از سبك كردن بار سنگيني است كه هر كدام به نوعي به دوش مي كشيم، نامگذاريها بي معني مي شوند.

هميشه اهميت هدف ، كاستي ها را توجيه نمي كند، اما تا زماني كه راه نيافتيم،‌اين كاستي ها هم نمايان نمي شود.

ابتداي راه است و شب تاريك! و بيم از موج و گردابي كه هر لحظه مي تواند...! اما مطمئنيم كه فرشته اي هست كه به دودست دعا نگه داردمان!

 

 

  

                         سايت طنز" دست انداز "افتتاح شد!

 

لطفا هنگام بازديد از اين سايت مراقب دست انداز ها باشيد!

 

 

              www.dastandaz.com    
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 8:22  توسط طاها  |