همیشه عاشق نگاه مهربان و نگرانت بوده و هستم . نگران به خاطر پنج دقیقه دیر آمدنم ، نتایج امتحاناتم یا آینده ام . من اما آرزو دارم برای یک بار هم که شده آرامش را در نگاهت ببینم اما انگار این نگرانیها از ملزومات پدر بودن است!
بارها سعی کرده ام چشم در چشمانت بدوزم و فریاد بزنم زیباترین جمله ی هستی را. اما این شرم این شرم لعنتی...
می دانم که می دانی چه قدر دوستت دارم ، که حیاتم به حیات تو بسته است و می دانم که همیشه ناگفته ها را از نگاهم میخوانی این بار در سالروز میلاد مهربان ترین پدر دنیا با تمام وجودم فریاد می زنم که :
دوستت دارم بابایی مهربونم!
+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 12:52  توسط طاها
|
