اینجا همه خفته اند، زن ومرد ،پیر و جوان .آرام، آرام. در گوشه ای از از این دیار خاموش چشمت آشنا می شود به نامهایی که انگار قبلا شنیده ایشان . گوشه و کنار ذهنت را جستجو می کنی ، آها! این همان بازیگر نقش ... چه بود ؟ فراموشش کرده ای ! وای خدای من ! فریدون مشیری ، و بی اختیار بی تو مهتاب شبی را زمزمه می کنی. کمی آن طرف تر علی حاتمی آرام گرفته ، و اینجا خالق نغمه های ماندگا ر استاد ملک و.... نامهایی دیگر که هر کدام گوشه ای از خاطرات سالهای دور و نزدیک را پر کرده اند.
یکی را با نوای سازش ،دیگری را با طنز نوشته هایش ،آن یکی را با بازیهای درخشانش ، این را با صدای جاودانه اش و خلاصه هر کس را با هنرش می شناسی . اینجا قطعه هنرمندان است ، بهشت زهرا.
شاید هیچ جای دیگر نتوانی مجموعه ای اینچنین کامل بیابی از انسانهایی که هر کدام به هنری آراسته اند. از شاعر و نقاش و مجسمه ساز بگیر تا بازیگر و صدا پیشه و حتی شعبده باز! این نامها و این عنوانها را اگر از روی پلاک خانه ی آخرت یا همان سنگ قبرها نخوانی ، متوجه نمی شوی صاحب خانه کیست، اینجا همه برابرند. لااقل در بعضی چیزها .
بیشترشان ساده اند و بی پیرایه. نامی و نشانی ، تاریخی از ورود و خروج به دنیا و ... همین! به همین سادگی ! درست مثل صاحبانشان. بعضی دیگر متناسب با هنر صاحبانشان آراسته شده اند به مثلا نقش برجسته ای از ویولن، تصویر حکاکی شده کتابی که مولف آن صاحب خانه است. اینجا فقط چشمانت نیست که آشناها را می بیند، گوشهایت هم نوایی آشنا را می شنود: سلطان قلبم تو هستی ، تو هستی ...به سمت صدا که می روی جمعیت را می بینی ، حلقه زده دور قبری. لازم نیست زیاد تلاش کنی تا صاحبش را بشناسی ، اینجا فردین آرام گرفته و دوستدارانش گرداگرد و کسی که شنیده ام هر هفته این جا می آید و برای جمعیت مشتاق ترانه سرایی می کند.
اینجا برای خود حال و هوای دیگری دارد برای مدتی فرو میروی در خیالاتی که خیلی وقتها گذرا از ذهنت عبور می کند. به این فکر می کنی که تا به حال چه کردی و زین پس چه خواهی کرد؟ به اینکه حاصل تمام این سالها چه بوده و سوالی که برایت پر رنگ تر می شود : روزگاری که تو هم در این دیار خاموش آرام بگیری ، چگونه یادت می کنند، یا اصلا یادت می کنند؟
هنگام بازگشت این بیت در ذهنت مرور می شود، سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز...
