فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم که حرامست می آنجا که نه یارست ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریائی چه کنم روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من سالها شد که منم بر در میخانه مقیم
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم
دلبر از ما به صد امید ستد اول دل ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم
غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم
فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن درد عاشق نشود به بمداوای حکیم
گوهر معرفت آموز که با خود ببری که نصیب دگران است نصاب زر وسیم
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا ورنه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم
خواجه ی شیراز هر بار به فراخور حال پا سخی می دهد،با بیتی ، مصرعی و حتی کلمه ای ، هر چند از این دریای معانی شاید قطره ای بیش درک نکنم ،اما هر بار از سر لطف پاسخم را گرفته ام.
و اما سکوت! گاهی اوقات باید سکوت کرد ، بی دلیل و با دلیل . هر چند معتقدم که شاید سکوت تنها چیزی است که دلیل نمی خواهد. منطق سکوت عین بی منطقی است!
گاهی باید به ذهن و قلم استراحت داد برای هضم واژه های ثقیلی که درکشان گاه فرصتی می طلبد در حد یک عمر!
گاهی باید فکر کرد، بیش از هر زمان دیگر و تجدید نظر در خیلی چیزها، افکار ، احساسات ، تصمیمات و. .. باید تلنگری زد ، تلنگری خورد تا بیدار شد از خوابی که تو را گاه با خود می برد به جایی که تعلق به آن نداری. باید بازسازی کرد رابطه ای را که گاه یک طرفه می شود و مطمئنا قصور از توست ، او که تورا فراموش نمی کند... و همه ی اینها در فرصتی که سکوت فراهم می کند میسر است.
در خلاء سکوت ، در بی وزنی مطلق ، دوباره خود را می یابی ، دوباره روشن می شوی ، گرم می شوی از پرتو عشقی ازلی.
...و سکوت می شکند! هر چند شیرینیش را هنوز می چشم!
