امروز صبح بعد از چند روز تعطیلی می رفت که روز خوبی باشد هر چند که از روز شنبه متنفرم! چون دوباره به یادت می آورد که روز از نو و روزی از نو! سوار سرویس میشوی و طبق معمول خوش و بشی و تعریف اتفاقات چند روز اخیر و ... مثل هميشه همه چیز عادی است!
- آقاي قانوني را مي شناختي؟
- آره ! چه طور مگه؟
- دو سه روز پيش فوت کرد!
آقاي قانوني همکار ما در اداره و کارمند بخش فني بود ، به خاطر هم اتاق بودن من با بخش کنترل سانترال ، هفته اي يکي دوبار ميديدمش. جواني بيست و چند ساله که به زودي قرار بود ازدواج کند . تا چند لحظه پس از شنيدن خبر گيج بودم . مدام تصويرش جلوي چشمم بود، هر چند در تمام اين مدت بيش از چند کلامي با او هم صحبت نشده بودم ، ولي برايم خيلي سنگين بود.اين که کسي را که مدام مي بيني ، ديگر نبيني ،اينکه چه قدر ساده اتفاق ميافتد اين مرگ ، اين مرگ عجيب!
...و من هنوز گيجم! نمي توانم درکش کنم ، مرگ را مي گويم. اين هم از آن واژه هايي است که گفته بودم براي درکشان گاه يک عمر فرصت لازم است . از رگ گردن نزديک تر ... اجل سنگ است و آدم مثل شيشه و... هزاران تعبير ديگري که مي گويد نزديک است ، خيلي و تو نمي فهمي يا مي فهمي و خود را به نفهمي مي زني! چند نفر ديگر بايد بروند ، چند عزيز ديگر ، چند دوست و همکار و ...بايد بروند تا تو بالاخره درک کني معنيش را؟ هر چند مگر معني هستي را درک کردي که معني مرگ را بفهمي !
