تبليغاتX
یادداشتهای طاها - شبیه سازی!

یادداشتهای طاها

یادداشتهای گاه و بیگاهانه!

اول از همه لازم می دانیم دو نکته ی مهم را در ابتدای این پست یادآوری کنیم:

 

1- همانطور که مستحضرید دو هفته ای بود که ما سکوت فرموده بودیم ، البته خودمان که نه ، چون اگر اینطور بود زبانمان لال تا حالا به دیار باقی شتافته بودیم! منظور قلممان است .قلم ما هم طفلک به علت این سکوت حناق گرفته!و وقتی هم که حناق می گیرد به جز اراجیف چیز دیگری تحویل نمی دهد!( هر چند که پیش از حناق هم همین طور بود!) پس تا اطلاع ثانوی ناچارید که خزعبلات آن را تحمل کنید ، چرا که فعلا در مرحله ریکاوری است و ممکن است که رو به بهبودی برود وممکن هم هست که اوضاعش وخیم تر شود!

2- این شبیه سازی که فرمودیم  فکر نکنید منظور سلول های بنیادی و جنینی و این جنگولک بازیهای ژنتیکی است ! خیر، ما نه سوات این کارها را داریم و نه دل وجراتش را! چرا که هنوز جوانیم وهزار آرزو داریم و اصلا دلمان نمی خواهد به این زودیها مسافر آن دنیا شویم!

 

 

و اما اصل مطلب:

چندی پیش بعد از مدتها، اقوام دور هم جمع شده بودند و طبق معمول هر بار صحبت از سفر شمالی شد که چند سال قبل به اتفاق کلیه فک و فامیل رفتیم .حالا چرا هر بار صحبت از این سفر کذایی می شود، خدمتتان عرض می کنیم. اولا که راضی کردن و هماهنگ کردن فامیل ، آن هم فامیل ما، کاری است در حد شق القمر ! ثانیا علیرغم اتفاقات عجیب و غریب، سفر مذکور بسیار حالید ( حال داد!)  و کلی خوش خوشانمان شد. ثالثا در این سفر برای اولین بار یک وسطی دسته جمعی زدیم که در تاریخ خاندان جاودانه شد! چرا که از بچه ی هفت هشت ساله تا خانم و آقای پنجاه شصت ساله حضور فعال داشتند! البته قسمت هیجان انگیز بازی در این بود که کلیه تسویه حسابهای فامیلی در حین بازی انجام شد! بدین ترتیب که هر کس از کسی دلخوری داشت ، او را به وسط می فرستا د و با ضرباتی ناجوانمردانه از خجالتش در می آمد!

القصه ، بعد ذکر مجدد خاطرات ، دلمان غنجید که دوباره آنها را تکرار کنیم  که دیدیم ای دل غافل! ما که سهمیه بنزینمان کفاف رفتن از ونک به تجریش را هم نمی دهد! بقیه هم که یا سهمیه شان را پیشخور کرده بودند یا کارتشان گم شده بود و یا... خلاصه دیدیم که نه ، این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست که نیست و نقدا دور سفر را خط کشیدیم ، آن هم از نوع قرمزش!

در نهایت قرار بر این شد که سفر شمال را درهمین تهران شبیه سازی کنیم و تصمیم گرفتیم شب جمعه  در پارکی از پارکهای پایتخت که قابلیت این شبیه سازی را داشته باشد، جمع شویم وبالاخره پارک ملت تصویب شد. شب موعود فرا رسید و پس از بدبختیهای فراوانی که سر پیدا کردن جای پارک کشیدیم ، وارد پارک شدیم و دیدیم که ای دل غافل تا جائیکه چشم کار می کند شهروندان محترم نشسته اند و گهگاهی هم در فواصل خالی بین آنها آثاری از چمن پیدا می شود!

ولی خوب به این زودی جا نزدیم و بالاخره جایی پیدا کردیم که از بس تاریک بود ، چشم چشم را نمی دید! و البته بد هم نشد، چرا که با فراغ بال کلی ناخنک به خوراکیها زدیم.

اوضاع به همین منوال می گذشت که شوهر خاله ی گرام فرمودند : خوب بچه ها !اینجا شمال است و ما الان در جنگل سی سنگان هستیم! و برای اینکه خود را کاملا در جنگل مزبور حس کنیم، از موبایلش اصوات جک و جانور و جوجه و ... صادر نمود! خانواده ای هم که در همسایگی ما اتراق کرده بودند، جهت کم نیاوردن همگی موبایلهایشان را در آوردند و ایضا مشغول به شبیه سازی شدند! ما هم که فامیلی در پوز زنی و افعال مربوط به آن کم نمی آوریم ، مشغول شدیم . حالا تصور کنید که آن وسط چه خبر بود! از جواد یساری و ای زلیخا گرفته تا بلاک کت و انواع Dj و اصفهانی و ... !!! تا ابنکه بالاخره خانواده مورد نظر رویشان کم شد و موبایلهایشان را غلاف کردند! خداییش آهنگهای درپیت شوهر خاله جان و همین طور آهنگهای جینگیل مستون برو بچه های فامیل ، به هر دردی که نخورد به این درد خورد! ناگفته نماند که چندتاییش را فرمودیم بلوتوث کنند برای روز مبادا!

حالا نوبت به وسطی رسیده بود که دیدیم نه خیر! جای سوزن انداختن نیست ولی از خیرش هم نمی توانستیم بگذریم بنابراین با برو بچه ها تیم را ارنج کرده! وچند دستی بازی نمودیم ولی به دلیل اینکه چند باری نزدیک بود توپمان در سفره ی مردم بیفتد و ایضا چند باری هم روی سر و کله شان افتاد، بی خیال شدیم ، چرا که عنقریب چوب بود که بر سرمان فرود آید!

بعد از صرف شام در تاریکی که بسیار هم دلچسب بود! رفتیم لب دریا ، تعجب نکنید! گفتیم که شبیه سازی است! بله ، رفتیم لب دریاچه ی پارک ، چهارزانو نشستیم و طبق تکنیکهای ذهنی N.L.P و همین چیزها ! تصور کردیم که لب دریای خزرهستیم و صدای امواج را هم می شنویم!

بعد برای اینکه سفرمان تکمیل شود از جک و جانورهای آنجا دیدن کردیم البته کلی دلمان برایشان سوخت، چرا که طفلکی ها از دست ملت نه شب دارند و نه روز!

 

به این ترتیب ، و بدون متحمل شدن هزینه های گزاف سفر و خستگی راه ، یک شمال رفتیم و برگشتیم ! و کلی هم خز و خیل بازی در آوردیم که از آن شب تا حالا خودمان متعجب از اعمال خودمانیم !!!

حالا هی بنشینید و بگویید که بنزین نداریم و سفر نمی توانیم برویم و... و از این ناله ها ! برادر من و ایضا خواهر من! از ما یاد بگیرید، چاره اش فقط شبیه سازی است!

 

پاوبلاگی: ای ماشالا به تو قلم جان ! چه کردی ! خوبه حالا حناق گرفته بودی ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:11  توسط طاها  |