دیروز یکی از پرکارترین روزهایی بود که در این چند وقت داشتم.از صبح علی الطلوع مثل چی دویدم تا شب که به خونه مون رسیدم! حالا بدبختیهای سر و کله زدن با دانشجو جماعت به کنار، بعد تو اين اوضاع وانفسا يه دفعه يادم اومد که امروز بعدازظهر جلسه ي دفاعيه ي دختر خاله ي عزيز برگزار ميشه و نرفتن مساوي است با اعدام ! يه محاسبه ي ساده ميگفت که با اين بعد مسافت حالا حالا ها نمي رسم وممکنه که اگر شانش بيارم ، زمان اعلام نمره برسم به همين جهت مجبور شدم که به انواع ترفندها براي پيچاندن رئيس محترمه متوسل شوم که به دليل بد آموزي از ذکر آن خودداري مي گردد! خلاصه بعد ازکلي بدو بدو به محل مورد نظر رسيدم و دقيقا جلوي در ، يادم اومد که گل نخريدم! حالا فکر کنيد که پيدا کردن يه گل فروشي اونم تو خيابون انقلاب چه مصيبتيه!با لاخره گل فروشي هم پيدا شد و منم رسیدم. چون ميخواستم مثلا به دختر خاله ي عزيز روحيه بدم ، در رديف اول نشستم .جلسه شروع شد و سوال و جوابهاي بعضا بي ربط! اساتيد هم همين طور،حالا شما فکر کنيد که دور تا دورتون پر از عکسهاي دريا باشه - توضيح: رشته ي دختر خاله عکاسي است و موضوع پايان نامه اش" انسان و دريا" - بعد شما هم خسته ، باد ملايم پنکه هم بهتون بخوره، خوب خداييش چرت نمي زنين؟ در همين حال که من غرق در مناظر اطراف ، البته در عالم هپروت بودم ، يه دفعه متوجه شدم که استاد راهنما زل زده به من و لابد کلي تو دلش خنديده بود! ما هم اصلا به روي مبارک نياورديم و سر تکان داديم که يعني داريم گوش ميديم! و حسابي خواب از سرمون پريد. البته شانس آوردم که فقط همون استاد مذکور متوجه سوتي ما شد!
القصه! ليلي خانم يا به قول ما ليلا خانم بعد از چند سال، که به دلايلي نمي رفت پايان نامه اش را بدهد ، فارق التحصيل شد! ما هم کلي ذوق کرديم و چون نهار نخورده بوديم از خجالت کليه خوراکيها و شيريني ها و ... در آْمديم! با کلي دوست هم آشنا شديم واز همه بهتر اينکه بعد از مدتها که فرصت نميشد به خيابون انقلاب و کتاب فروشيهاش سر بزنم، يه دل سير کتاب ديدم و همين طور کتاب خريدم! يکي از کتابهايي که خريدم، آخرين مجموعه ي شعر دکتر قيصر امين پور به نام " دستور زبان عشق" هست که يکي از اشعارشو که نام کتاب از اون گرفته شده نقل مي کنم:
دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد!
