یک پاییز،
يک زمستان،
يک بهار،
يک تابستان،
گذشت...
از فرصتي که به من دادي ، از قولي که به تو داده بودم.
گذشت، خيلي زود!
من قولم را فراموش کردم اما تو مرا فراموش نکردي، تو به من فرصت زندگي دادي و من زندگي را کشتم با روزمرگيها!
يک پاييز،
يک زمستان،
يک بهار،
يک تابستان،
ديگر نيز،
خواهد گذشت ...
و من نيز؛کي و کجايش را هم تو ميداني و بس!
خوب مرا بگذر! اي خوب ترين...گذشتني خوب.
سکوت...
به حرمت شبهايي که به وسعت هستي اند و به عظمت آفرينش.
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 15:20  توسط طاها
|