شب ،
سكوت،
و برفهاي يكدست، و پا نخورده بد جور وسوسه ات مي كنند كه راه بيافتي و بي هدف روي برفهاي نرم قدم بزني ، قدم بزني و هر چند دقيقه يك بار برگردي و جاي پاهايت را روي برفها ببيني و از صداي جير جير كفشهايت ، كه تنها صداي آن اطراف است ، لذت ببري!
شب هاي برفي لذت بخش تر از روزهايش هستند، زمانی که سرو صداي بچه ها به گوش نمي رسد و فرياد شاديشان از ساختن آدم برفي اي كج و كوله، خاموش شده و هياهوي شهر ، كه در چنين روزهايي غير عادي تر از هميشه مي شود، مي خوابد.
سكوت مطلق!
و سياهي غلیظ شب كه سفيدي برفها مي پوشاندش ، تنها تصوير دوست داشتني من از اين فصل سرد و تاريك!
دراز كشيدن روي پشته اي از برفهاي تلنبار شده ، و قالبي از تو ! خوب نگاهش مي كني ، همان حسي كه نسبت به جاي پاهايت داري، يك حس غريب و آشنا، يك لذت توام با حسرت، يك حس نگفتني!
شب ،
سكوت،
لرزه ها و عطسه هایی که هشدار مي دهند برگردي! از همان راه و روي همان جاي پاها!
راستي، برگشتن هميشه هم آسان تر از رفتن نيست!
